ستیو جابز، یکی از بنیانگذاران شرکت اپل با آن چهره همیشگی اش در لباس مشکی یقه اسکی، روز چهارشنبه در 56 سالگی درگذشت. او شرکت اپل را از گاراژی در «سیلیکون ولی» به یکی از پیشروان فناوری دنیای روز تبدیل کرد و سبب انقلابی در دستگاه های موبایل با معرفی ابزارهای بسیار محبوبی نظیر آیفون بود.

این مدیر پرتلاش، ابداع گر مفهوم کنترل کامپیوترهای شخصی با استفاده از ماوس و کلیک کردن روی تصویر جهت اجرای فرمانی خاص بود. در سال های اخیر، او پخش کننده قابل حمل موسیقی آی پاد، آیفون و نیز تبلت های آیپد را به دنیا معرفی کرد که همگی الگوی مصرف ما را در عصر دیجیتال تغییر داده اند.
دوستان و طرفداران اپلی اش روز چهارشنبه با اندوه فقدان این غول تکنولوژی به سوگ نشستند.
شرکت اپل در بیانیه ای رسمی اعلام کرد: «نبوغ، احساسات و انرژی استیو، منبع ابداعات بی شمار بود که سبب ارتقاء و غنابخشی زندگی همه ما است. بدون شک دنیا به دلیل تلاش های وی، جای بهتری برای زندگی است».
استیو جابز چیزی فراتر از یک دانشمند صرف بود و توانایی اش در تغییر صنعت با توان خلاقیت خارق العاده اش، وی را به لئوناردو داوینچی عصر مدرن معروف کرده بود.
جو نوسرا، مقاله نویس نیویورک تایمز در آگوست گذشته گفت: «استیو جابز یکی از بزرگ ترین نوآوران تاریخ سرمایه داری مدرن است. قریحه سرشار وی، پدیده سالهای اخیر محسوب می شود».
مرگ وی، اگرچه برای طرفداران اپل کابوسی تلخ محسوب می شد، اما چندان دور از انتظار نبود. او سالها با سرطان دست و پنجه نرم می کرد و در ژانویه گذشته اپل را با مرخصی استعلاجی ترک نمود و در ماه اگوست از مدیرعاملی نیز کناره گرفت زیرا «قادر به ایفای مسئولیت های خویش نبود».
وی در 24 فوریه 1955 متولد و به فرزندخواندگی پذیرفته شد و در کوپرتینوی ایالت کالیفرنیا- که بعداً به خانه مدیران اپل بدل شد- رشد یافت. وی از همان ابتدا به الکترونیک علاقمند بود تا جایی که در نوجوانی اش، جهت انجام یک پروژه مدرسه ای، شخصاً به ویلیام هیولت، رئیس شرکت هیولت-پاکارد زنگ زد تا قطعاتی را سفارش دهد. وی نه تنها موفق به دیافت این قطعات شد، بلکه پیشنهاد انجام کار پاره وقت از سوی اچ.پی نیز نصیبش شد.
جابز پس از سپری کردن یک ترم تحصیلی، از کالج رید اورگون بیرون انداخته شد، هرچند جهت ممیزی یک کلاس خوشنویسی بازگشت. نکته ای که بعدها سبب شکل گیری زیبایی شنایی تحسین برانگیز مینیمالیستی اپل شد. سپس وی کار خود را که عبارت بود از طراحی بازی های الکترونیکی برای شرکت آتاری، ترک کرد و به سیاحت در هندوستان و تجربه کردن مواد روانگردان پرداخت، تجربیاتی که به گفته خودش، سبب شکل گیری نگاه خلاقانه اش شد.
وی در نشستی با فارغ التحصیلان دانشگاه استنفورد گفت: «شما نمی توانید با نگاه به آینده، نقاط را به هم متصل کنید؛ تنها با نگاه به گذشته می توان اتصال را انجام داد، بنابراین باید به نقاطی که به هر صورت شما را به آینده متصل می کنند اعتماد کنید. شما باید به یک چیز اعتماد کنید: بخت، سرنوشت، کارما یا هر چیز دیگر. این نگاه به هستی بود که نگذاشت هیچگاه ناامید شوم، و همین نگاه بود که سبب تمامی این تغییرات در زندگی ام شده است».

در خلال کار در شرکت اچ.پی، جابز با استیو ووزنیاک آشنا شد و تحت تاثیر هنر وی در مونتاژ قطعات الکترونیکی قرار گرفت. این دو سپس به باشگاه دوستداران کامپیوتر در سیلیکون ولی پیوستند و هنگامی که استیو 21 ساله بود، متفقاً شرکت اپل را بنیان نهادند.
امروزه این افسانه را همه در سیلیکون ولی از بَر هستند: جابز و ووزنیاک اولین محصول تجاری خود، اپل 1، را در 1976 و در گاراژ خانه پدری جابز ساختند و جابز آن را به شرکت ونِ فولکس واگن فروخت تا جهت ساماندهی کارهای مالی و بازاریابی استفاده شود. این کامپیوتر بدوی، قیمتی معادل 666.66 دلار داشت و فاقد صفحه نمایش یا کیبورد بود و خریداران خود می بایست نسبت به تهیه و نصب این اقلام اقدام می کردند.
در سال های بعد، شرکت اپل در افتتاحیه نمایشگاه کامپیوتر وست کوست از محصول اپل 2 رونمایی کرد. این ماشین بسیار موفق بود و یکی از موجبات آغاز انقلاب رایانه های شخصی را سبب شد.
جابز یکی از اولین مهندسان کامپیوتر بود که به اهمیت ماوس و واسط گرافیکی پی برد که سبب می شد کاربران به جای وارد کردن متن، از طریق اشاره بر تصاویر صفحه نمایش، با دستگاه کار کنند.
کامپیوتر خلاقانه و پیشتاز اپل به نام مک اینتاش که در اوایل 1984عرضه شد، به اسطوره ای فراموش نشدنی بدل گشت. با وجود فروش بسیار خوب این محصول، جابز به دلیل درگیری های داخلی و جنگ قدرت در شرکت، در 1986 اپل را ترک کرد.
در ده سال بعدی، وی شرکت NeXT Computer را ایجاد کرد که محصولات مکعبی شکل و گرانقیمت اش هیچگاه اقبال مشتریان را جلب نکرد.

جابز با خرید کمپانی انیمیشن پیکسار استودیوز از جورج لوکاس -کارگردان هالیوود- و قبل از ارائه انیمیشین محبوب و موفق اش، «داستان اسباب بازی»، موفقیت بیشتری حاصل کرد. جابز مهارت بازاریابی خود را که در اپل به دلیل آن زبانزد بود، با خود به پیکسار آورد. حضور کوتاه ولی موثر وی در پیکسار، موفقیت های موجز و بی بدیلی مانند ساخت انیمیشن «در جستجوی نیمو» را با خود داشت.
در سال 1996 ، با خریداری شدن NeXT از سوی اپل، جابز به شرکت بحران زده ای بازگشت که زمانی خود یکی از بنیانگذاران آن بود. ظرف تنها یک سال، او دوباره زمام اپل را به دست گرفت، منتها این بار مسن تر و شاید محتاط تر، هرچند که کمال گرایی وی نقصانی نیافته بود. و در سال 2001 وی جهت معرفی اولین آی پاد به روی صحنه آمد. این محصول کوچک و سفیدرنگ، همان طور که سبب تحول در موسیقی قابل حمل بود، نوید بخش بازگشت پرقدرت اپل به شمار می رفت.
بدین سان، دومین پرده مهم در تاریخ کسب و کار آغاز شد. در خلال دهه بعد، جابز مصرف کنندگان و مخاطبان را با دومینوی موفقیت های پی در پی شگفت زده کرد: آی تیونز (2003)، آیفون (2007)، فروشگاه اپ یا همان App Store (2008)، و آی پد (2010).
ناظران، جابز را به دلیل مهارت های بی بدیلش در فروش و بازاریابی به مثابه یک دست فروش خبره، توانایی جادوییاش در الهام بخشی در میان «جوجه-حامیان» اش (لقبی تمسخر برانگیز از سوی طرفداری کامپیوتر های شخصی) و غافلگیرکردن های متعددش در رونمایی از محصولات کارامد، ستایش کرده اند. وی بارها، به مشتریان چیزهایی فروخته است که تا قبل از ساخت آن، کسی از نیاز به چنین محصولی خبری نداشت. با همه اینها دستمزد سالانه رسمی وی تنها 1 دلار بود.
همچنین وی به دلیل دارا بودن روحیه ای سخت-کوش، انعطاف پذیر و گاهی سخت گیر معروف است. چنانکه تمامی جزئیات محصولات اپل را به دقت بررسی می کرد و بارها نمونه های اولیه را به دلیل آنکه مطابق با استاندارد سخت گیرانه وی نبودند، رد می کرد.

در اواخر سالهای 2000، کمپانی احیا شده اپل، بدل به داوودی مرگبار برای سلطه جالوت گونه مایکروسافت شد و به سوی جایگاهی بالاتر در کسب و کار آمریکا حرکت کرده است. اپل در حال حاضر در 300 فروشگاه خرده فروشی در 11 کشور فعال است. تا به امروز بیش از 275میلیون آی پاد، 100 میلیون گوشی آیفون و 25 میلیون تبلت آی پد را در سرتاسر جهان به فروش رسانده است.
صدر انشینی اپل در تابستان 2011 با پشت سر گذاشتن بانک مرکزی آمریکا (فدرال رزرو) و حتی اکسون موبیل از لحاظ ذخیره نقدینگی کامل شد و این شرکت را به ارزشمندترین نهاد کسب و کار جهای بدل ساخت.
اما بیماری جابز همیشه بر موفقیت های اپل پرده ای تاریک انداخته است. در سال 2004 وی به کارمندانش اعلام کرد که به دلیل ابتلا به سرطان لوزالمعده تحت درمان است. کاهش وزن شدید و ظاهر بیمارش در سخنرانی ها و مراسمات شرکت، نگرانی هایی را به دنبال داشت و سبب کاهش ارزش سهام اپل شد. تا جایی که حتی یک بار خبر فوت وی نیز به اشتباه اعلام شد.
در 2009 و در خلال مرخصی استعلاجی 6 ماهه اش در تنسی، وی مخفیانه عمل پیوند کبد انجام داد. در ژانویه همان سال نیز به دلایل پزشکی شرکت را ترک نمود. در نوامبر و حتمالاً با توجه به میراثی که دیر یا زود از خود به جا می گذاشت، در تالیف اولین زندگی نامه رسمیاش با انتشارات سیمونز اند شوستر همکاری نمود.
حاصل زندگی مشترک 20 ساله جابز و همسرش لورا، 4 فرزند است که یک فرزند نیز از خانواده قبلیاش به یادگار مانده است.
وی همیشه با غرور و افتخاری محکم از آنچه خود و مهندسان اش در اپل ساخته اند یاد می کرد.
در مراسم فارغ التحصیلان دانشگاه استنفورد در سال 2005 گفت: «کار شما، بخش زیادی از اوقات زندگی تان را به خود اختصاص خواهد داد و تنها راه رضایتمندی در زندگی آن است که اعتقاد داشته باشید کاری می کنید ارزشمند و بزرگ است. و تنها راه انجام دادن کارهای بزرگ آن است که عاشق آن کار باشید.
اگر هنوز آن را نیافته اید، به جستجو ادامه دهید. از پا ننشینید. مانند همه چیزهایی که از دل بر میآیند، زمانی که آن را یافتید خودتان متوجه می شوید. و مانند همه رابطه های عاطفی بزرگ، این علاقه با گذشت سالها بیشتر و بیشتر می شود».
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 8:30 توسط داداش زاده
|
من امروز خیلی خوشحالم كه در مراسم فارغالتحصیلی شما كه در یكی از بهترین دانشگاههای دنیا درس ميخوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشدهام. امروز ميخواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج رید ترك تحصیل كردم ولی تا حدود یك سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه ميآمدم و ميرفتم و خب حالا ميخواهم برای شما بگویم كه من چرا ترك تحصیل كردم. زندگی و مبارزهی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیكی من یك دانشجوی مجرد بود كه تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد كه یك خانواده مرا به سرپرستی قبول كند. او شدیداً اعتقاد داشت كه مرا یك خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول كند و همه چیز را برای این كار آماده كرده بود.
یك وكیل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینكه بعد از تولد من این خانواده گفتند كه پسر نمی خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. این جوری شد كه پدر و مادر فعلی من نصف شب یك تلفن دریافت كردند كه آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول كنند یا نه و آنان گفتند كه حتماً. مادر بیولوژیكی من بعداً فهمید كه مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نكرده است. مادر اصلی من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا كند تا اینكه آنها قول دادند كه مرا وقتی كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.
این جوری شد كه هفده سال بعدش من وارد كالج شدم و به خاطر این كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود دانشگاهی را انتخاب كردم كه شهریهی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریهی دانشگاه خرج ميكردم بعد از شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فایدهی چندانی برایم ندارد. هیچ ایدهای كه ميخواهم با زندگی چه كار كنم و دانشگاه چه جوری ميخواهد به من كمك كند نداشتم و به جای این كه پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج كنم ترك تحصیل كردم ولی ایمان داشتم كه همه چیز درست ميشود.
اولش یك كمی وحشت داشتم ولی الآن كه نگاه ميكنم ميبینم كه یكی از بهترین تصمیمهای زندگی من بوده است. لحظهای كه من ترك تحصیل كردم به جای این كه كلاسهایی را بروم كه به آنها علاقهای نداشتم شروع به كارهایی كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و كف اتاق یكی از دوستانم ميخوابیدم. قوطیهای خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس ميدادم كه با آنها غذا بخرم.
بعضی وقتها هفت مایل پیاده روی ميكردم كه یك غذای مجانی توی كلیسا بخورم. غذاهایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوی و ابهام درونیام توی راهی افتادم كه تبدیل به یك تجربهی گران بها شد. كالج رید آن موقع یكی از بهترین تعلیمهای خطاطی را تو كشور ميداد. تمام پوسترهای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی ميشد و چون از برنامهی عادی من ترك تحصیل كرده بودم، كلاسهای خطاطی را برداشتم.
سبك آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت ميبردم. امیدی نداشتم كه كلاسهای خطاطی نقشی در زندگی حرفهای آیندهی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن كلاسها موقعی كه ما داشتیم اولین كامپیوتر مكینتاش را طراحی ميكردیم تمام مهارتهای خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیكی مكینتاش استفاده كردم. مك اولین كامپیوتر با فونتهای كامپیوتری هنری و قشنگ بود.
اگر من آن كلاسهای خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مك هیچ وقت فونتهای هنری الآن را نداشت. هم چنین چون كه ویندوز طراحی مك را كپی كرد، احتمالاً هیچ كامپیوتری این فونت را نداشت. خب ميبینید آدم وقتی آینده را نگاه ميكند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه ميكند متوجه ارتباط این اتفاقها ميشود. این یادتان نرود شما باید به یك چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است كه هیچ وقت مرا نا امید نكرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد كرده است.
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شكست است:
من خرسند شدم كه چیزهایی را كه دوستشان داشتم خیلی زود پیدا كردم. من و همكارم «وز» شركت اپل را درگاراژ خانهی پدر و مادرم وقتی كه من فقط بیست سال داشتم شروع كردیم ما خیلی سخت كار كردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یك شركت دو بیلیون دلاری كه حدود چهارهزار نفر كارمند داشت.
ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه كرده بودیم؛ مكینتاش. یك سال بعد از درآمدن مكینتاش وقتی كه من فقط سی ساله بودم هیأت مدیرهی اپل مرا از شركت اخراج كرد. چه جوری یك نفر ميتواند از شركتی كه خودش تأسیس ميكند اخراج شود؟ خیلی ساده. شركت رشد كرده بود و ما یك نفری را كه فكر ميكردیم توانایی خوبی برای ادارهی شركت داشته باشد استخدام كرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش ميرفت تا این كه بعد از یكی دو سال در مورد استراتژی آیندهی شركت من با او اختلاف پیدا كردم و هیأت مدیره از او حمایت كرد و من رسماً اخراج شدم.
احساس ميكردم كه كل دستاورد زندگی ام را از دست دادهام. حدود چند ماهی نمی دانستم كه چه كار باید بكنم. من رسماً شكست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیكان ولی نبود ولی یك احساسی در وجودم شروع به رشد كرد. احساسی كه من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع كردن از نو.
شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یكی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبكی یك شروع تازه جایگزین شده بود و من كاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یك شركت به اسم نكست تأسیس كردم و یك شركت دیگر به اسم پیكسار و با یك زن خارق العاده آشنا شدم كه بعداً با او ازدواج كردم.
پیكسار اولین ابزار انیمیشن كامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد كه الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریك سیر خارق العادهی اتفاقات، شركت اپل نكست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تكنولوژی ابداع شده در نكست انقلابی در اپل ایجاد كرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع كردیم.
اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ كدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود كه به یك مریض ميدهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقتها زندگی مثل سنگ توی سر شما ميكوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی كه باعث شد من در زندگی ام همیشه در حركت باشم این بود كه من كاری را انجام ميدادم كه واقعاً دوستش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگ است:
من هفده سالم بود یك جایی خواندم كه اگر هر روز جوری زندگی كنید كه انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یك روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی كه من توی آینه نگاه ميكنم از خودم ميپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم كارهایی را كه امروز باید انجام بدهم، انجام ميدهم یا نه.
هر موقع جواب این سؤال نه باشد من ميفهمم تو زندگی ام به یك سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این كه بالآخره یك روزی من خواهم مرد برای من به یك ابزار مهم تبدیل شده بود كه كمك كرد خیلی از تصمیمهای زندگی ام را بگیرم چون كه تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شكست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.
حدود یك سال قبل دكترها تشخیص دادند كه من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقهی صبح بود كه مرا معاینه كردند و یك تومور توی لوزالمعدهی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم كه لوزالمعده چی هست و كجای آدم قرار دارد ولی دكترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دكتر به من توصیه كرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه كنم. منظورش این بود كه برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی كه در مورد ده سال بعد قرار بود به بچههایم بگویم در مدت سه ماه به آنها یادآوری بكنم.
این به این معنی بود كه برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب روی من آزمایش اپتیك انجام دادند. آنها یك آندوسكوپ را توی حلقم فرو كردند كه از معدهام ميگذشت و وارد لوزالمعدهام ميشد. همسرم گفت كه وقتی دكتر نمونه را زیر میكروسكوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه كردن كرد
چون كه او گفت كه آن یكی از كمیاب ترین نمونههای سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد كه بمیرد حتی آنهایی كه ميخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همهی ما ست.
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنهها را از میان بر ميدارد و راه را برای تازهها باز ميكند. یادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند و از همه مهمتر این كه شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید.
موقعی كه من سن شما بودم یك مجلهی خیلی خواندنی به نام كاتالوگ كامل زمین منتشر ميشد كه یكی از پرطرفدارترین مجلههای نسل ما بود این مجله مال دههی شصت بود كه موقعی كه هیچ خبری از كامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست ميشد. شاید یك چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این كه گوگل وجود داشته باشد.
در وسط دههی هفتاد آنها آخرین شماره از كاتالوگ كامل زمین را منتشر كردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شمارهی شان یك عكس از صبح زود یك منطقهی روستایی كوهستانی بود. از آن نوعی كه شما ممكن است برای پیاده روی كوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عكس نوشته بود:
stay hungry stay foolish
این پیغام خداحافظی آنها بود وقتی كه آخرین شماره را منتشر ميكردند
stay hungry stay foolish
این آرزویی هست كه من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغالتحصیلی شما آرزویی هست كه برای شما ميكنم.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 8:28 توسط داداش زاده
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:58 توسط داداش زاده
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:54 توسط داداش زاده
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:28 توسط داداش زاده
|